تنها زیر بارون
خدایابیا قدم بزنیم ...باران از تو...دلتنگی از من...
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتیدخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر
پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریهمیکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانهاش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
خوابیدی رو بال موجا کاش میشد بودم کنارت / تو به دریا دل سپردی من تو ساحل چشم به راحت
دنبالت دارم میگردم اما نیست از تو نشونی / روزگار ما رو جدا کرد یه غروب توی جوونی
دل من هواتو کرده کاش می شد تورو ببینم / کاش بشه تو خواب دوباره دستسردتو بگیرم.
غم غروب نگاهت نشست بر روحم بمان ستاره که بی تو بهار میمیرد
میان دشت بنفشه کنار برکه ی عشق برای شهر دلم انتظار میمیرد
دلم به وسعت الاله های غم سرخ است وجود ابی احساس پاک و بارانی ست
چگونه بی تو بمانم بدان بهانه ی من دلم هنوز به دست دل تو زندانی ست
بدان که قصه ی احساس قصه ای نیلی ست بیا و قصه ی او را دوباره باور کن
پرنده از غم هجران تو چه باید کرد دلم برای نگاهت بهانه میگیرد
دلم اگر بروی در خزان هجرانت چو یککبوتر بی اب و دانه میمیرد
اگر چه قدر نگاه تو را ندانستم ولی همیشه به یاد تو شعر می خوانم
کنون اگر تو نمانی و بروی میان هالهای از انتظار میمیرم
بمان همیشه که بی تو شکوفه خواهد مرد دگر میان گلستان گلی نخواهدماند
بدون تو دلم همیشه از تب خواهد سوخت بدون خنده ی تو قلب غنچه ها تنهاست
بمان همیشه که بی تو ترانه ی بودن میان قلب هزاران جوانه خواهدمرد
بدان اگر بروی کار باغ چشمانم همیشه شکوه و اشک و شکستن و زاریست
بمان همیشه دلم بی تو زرد خواهد شدتمام هستی این دل فدای مژگانت
غم نبودن تو در کنار من سخت است حضور ابی ات اینجا چقدر زیبا بود
چگونه می شود اکنون میان غربت باغ بدون زمزمه ی ابی تو اینجا تنها بود
چه لذتی ست درون نگاه پر نورت بیا و زخم عمیق مرا تو درمان کن
ببین چه درد بزرگی ست غربت دو نگاه بیا ببار و مرا خیس عطر باران کن
بدون یاد تو قلبم کویر خواهد شد بمان همیشه که بی تو نسیم غمناک است
تمام کلبه ی چشمم تمام شهر دلم ز قطره قطره ی باران اشک نمناک است
بگو ستاره همیشه کنارم خواهی ماند بگو که قلب من از انتظار لبریز است
بدون تو تپش قلب من چه بی معناست بیا که بی تو وجودم همیشه پاییز است
قسم به نغمه ی باران بمان بهانه ی من بدون تو تپش افتاب کم رنگ است
به هر کجا که روی هر زمانو هر لحظه
دلم همیشه برای نگاه تو تنگ است .
ببار باران که دلتنگم...مثال مرده بی رنگم
ببار باران کمی آرام...
که پاییز هم صدایم شد
که دلتنگی وتنهایی رفیق باوفایم شد
ببار باران......
بزن برشیشه ی قلبم بکوب این شیشه را بشکن
که درد کمتری دارد اگر با دستِ تو باشد
ببار باران.....
که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم ازیادش
ببار باران..درخت وبرگ خوابیدن
اقاقی..یاس وحشی..کوچه ها روزهاست خشکیدن
ببار باران..جماعت عشق را کشتن
کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن...
ولی باران تو با من بی وفایی.......
تو هم تا خانه ی همسایه می باری و تا من....
می شوی یک ابرتوخالی
ببار باران........
ببار باران..................که تنهایم
مي روم تا اوج ، من پر ازبال و پرم
دوشنبه ي گذشته در يك روز نسبتا” بادي ، بچّه ها فرصتي يافتند تا چترهاي دستساز خود را تا اوج آسمان خيال به پرواز در آورند.چقدر تماشاي شور و نشاطشان
لذّت بخش بود!
به نام خداي بارون
چتر هارابايد بست!
زير باران بايد رفت!
فکر را، خاطره را،زير باران بايد برد!
با همه مردم شهر ،زير باران بايد رفت!
دوست را، زير باران بايد ديد !
عشق را، زير باران بايد جست......
زير باران بايد بازي کرد!
زير باران بايد چيز نوشت ،حرف زد، نيلوفر کاشت.
زندگي تر شدن پي درپي ،
زندگي اب تني کردن در حوضچه اکنون است.
کار مانيست شناسايي راز گلسرخ
کار ما شايد اين است
که در افسون گل سرخ شناورباشيم.
.
.
سهراب سپهري
قلب من از یک جایی بودن می گیرد ..
قلب من دوست دارد هر جایی باشد هر جا با تلفیق هر نوع زمان اما دور از این مکان و در بطن یک تنهایی ...
قلب من اما با لرزشی نابکار در زیر آواری از گوشت و خون فرو رفته و سالهاست که با خرخر نفس های رو به پایان منتظر آوار شناس ماهری است تااو را بیرون کشد ...
قلب من انگار که هنوز هم امید دارد هر بار هر روزنه ای را ناخوانده به دهلیزش مهمان می کند ...
قلب من راز دار عجایب هاست ساعت ها کنار این مردم می نشیند و بی آنکه حرفی بزند در انبوه خود فریفتگی اشان اندوه خود سوزیشان را به تماشا می نشیند ...
قلب من در این آوار تجربه ها آموخته و تنفس من را اجبار خود ساخته ...
گاهی پیشگو می شوم آینده را می بینمکه خود باخته ام اما قلب پیروز میدان در حالی که با غروری بی وصف پرچمی سفید در میان دو دهلیزش کاشته آرام ، آرام از تپش باز ایستاده ...
من با این قلب ، با این قلب بیمار ، زندگی ها کرده ام ، دانستنی ها آموخته ام ، عجایب ها شناخته ام ، راه ها رفته ام ،رنج ها برده ام ...
خوب می دانم این سینه جای او نیست ولی من ناچارم ناچار به بند کشیدنش که جراتم نیست تا که چون فرهاد نامم تیشه ای به رسم عشق بر این تل خاک بزنم ...
قلب من حتی از ماوراء هم خبر دارد خدا را می شناسد ولی زبان انسانی من است که تاثیرش را برای گفتگو با جهان دور بی تاثیر می کند ...
تن خاکی من پیاله است
تو ای قلب من مار
آه که چه جرئه ها از جام شوکرانم
کام تلخی ات شده است
چرای ماندنی ای قلب
تو را که هست راه فرار
وارونه شده است کار ؟
مهره از من ، تو هستی مار
بیرون مگر می ترسی ای قلب
در این دخمه کرده ای خود اسیر تب و شب
تابش را تن ، تاب نیست مرا
تو که جایگاه تپش و تابشی چرا ؟
برون آی برو آفتاب بخواه
این رسم تو نیست اینگونه آوار مخواه
هرچه در این دخمه خوردی بس
اندکی هم به حال اندوه خود رس
کارتو تنها پاسداری از این خشکیده رگ نیست
غذای تو خون آلوده من نیست
غذای تو هواست
غذای تو هوای خوب خداست ...
پ ن :
قلب عزیز ببخش مرا که درد تو را به دارویی تسکین نیستم ...
روزی روزگاری درختی بود ….
و پسر کوچولویی را دوست می داشت .
پسرک هر روز می آمد
برگ هایش را جمع می کرد
از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .
از تنه اش بالا می رفت
از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد
و سیب می خورد
با هم قایم باشک بازی می کردند .
پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .
او درخت را خیلی دوست می داشت
خیلی زیاد
و در خت خوشحال بود
اما زمان می گذشت
پسرک بزرگ می شد
و درخت اغلب تنها بود
تا یک روز پسرک نزد درخت آمد
درخت گفت : « بیا پسر ، ازتنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ،
سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش . »
پسرک گفت : « من دیگر بزرگ شده ام ، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست .
می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .
من به پول احتیاج دارم
می توانی کمی پول به من بدهی ؟
درخت گفت : « متاسفم ، من پولی ندارم»
من تنها برگ و سیب دارم .
سیبهایم را به شهر ببر بفروش
آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد .
پسرک از درخت بالا رفت
سیب ها را چید و برداشت و رفت .
درخت خوشحال شد .
اما پسر ک دیگر تا مدتها بازنگشت …
و درخت غمگین بود
تا یک روز پسرک برگشت
درخت از شادی تکان خورد
و گفت : « بیا پسر ، از تنه ام بالا بیابا شاخه هایم تاب بخور و خو شحال باش »
پسرک گفت : « آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم ،
زن و بچه می خواهم
و به خانه احتیاج دارم
می توانی به من خانه بدهی ؟
درخت گفت : « من خانه ای ندارم
خانه من جنگل است .
ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری
و برای خود خانه ای بسازی
و خوشحال باشی . »
آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد
و درخت خوشحال بود
اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت
و وقتی برگشت ، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد
با این حال به زحمت زمزمه کنان گفت :
« بیا پسر ، بیا و بازی کن »
پسرک گفت : دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم .
قایقی می خوانم که مرا از اینجا ببرد به جایی دور می توانی به من قایق بدهی ؟
درخت گفت : تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز
آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی
و خوشحال باشی .
پسر تنه درخت را قطع کرد
قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دورشد .
و درخت خوشحال بود
پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت ، خسته ، تنها و غمگین
درخت پرسید : چرا غمگینی ؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم
اما دیگر نه سیب دارم ، نه شاخه ، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو
پسر گفت : خسته ام از این زندگی ، بسیار خسته و تنهام
و فقط نیازمند با تو بودن هستم ، آیا میتوانم کنارت بنشینم ؟
درخت خوشحال شد و پسرک پیر کنار درخت نشست و در کنار هم زندگی کردند
و سالیان سال در غم و شادی ادامه زندگی دادند …
دوستان خوبم ، آیا شرح داستان ، چیزی به یاد ما نمیآورد ؟
اکثر ما شبیه پسرک داستان هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم
درخت همان والدین ماست ، تا وقتی کوچکیم دوست داریم با آنها بازی کنیم
تنهایشان میگذاریم و دوباره زمانی بهسویشان بر میگردیم که نیازمند هستیم و گرفتار
برای والدین خود وقت نمیگذاریم ، آیا تا به حال به این فکر کرده ایم که پدر و مادر برای ما
همه چیز را فراهم میکنند تا ما را شاد نگه دارند و با مهربانی چاره ای برای رفع مشکل ما پیدا میکنند
و تنها چیزی که در عوض از ما می خواهند این است که
تنهایشان نگذاریم
به والدین خود عشق بورزیم ، فراموششان نکنیم
برایشان زمان اختصاص دهیم
همراهیشان کنیم
شادی آنها در دیدن ماست
هر انسانی میتواند هر زمان و به هر تعداد فرزند داشته باشد
ولی پدر و مادر فقط یک بار
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم نه؛ ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی..
عشقم ناراحت نباش اگه دیگه بهت نمیزنگم یا اس
نمیدم ناراحت نباش اگه دیگه به دیدنت نمیام
آخه...
اخه یاد گرفتم
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشتم..بی صدا کنم
عزيزم تو نگرانم نشو !!
یاد گرفتم
یاد گرفته ام چگونه با توباشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
عزيزم تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
عزيزم تو نگرانم نشو !!
فراموش کردنت را هیچ وقتیاد نخواهم گرفت ...
خلاصه داستان : یک مرد که معلول ذهنی است ، به چند دختر دانشجو تجاوز می کند ، حالا می خواهند از او انتقام بگیرند …
آره !!!
احساسم بهم می گفت عشق خیلی زیباست
ولی نه تا این حد
می گفت یعنی رهایی از تنهایی
ولی نه تا این حد
می گفت یعنی فدا شدن برا کسی که دوستش داری
ولی نه تا این حد
می گفت یعنی پرواز تا اوج آسمونا
می گفت یعنی زندگی تو خواب و خیال
زندگی که تو فقط می تونی اونو تو خواب و خیالت اونو ببینی
شادی هایی که فقط تو خواب و خیال میتونی دنبالش می گردی
ولی نه تا این حد
الان می دونم خیلی ها هستن که به گفته من ایراد دارن
منم مثه اونا به گفته خودم ایراد می گیرم
آدم وقتی عاشق می شه اون شادی ها رو می تونه تو زندگیش پیدا کنه
آدم وقتی عاشق می شه از زندگیش سیر نمی شه
کلی بگم
سیر شدن از زندگی براش معنایی نداره
آره عشق خیلی زیباست
بعضی وقتا هست که دوست داری کنارت باشه . . .
محکم بغلت کنه . . .
بذاره اشک بریزی تا آروم شی . . .
بعدآروم تو گوشت بگه:
.
.
.
«دیوونه من که باهاتم»
گــــاهـی ,
آنـــــــــقدر دلـتنگـــــت میشـــــــم...
کــــه
اگــــــر بــفهمــــــــی
از نبــــودت خــجالــــــــــت مـــی کــــــشی ...
دیدگـــــــانت را نبنــــــد
نگــاهتـــــ را نــدزد
تـــــــــو کــــه میدانے آیــه آیـــه ے زنـــدگیـــــمـ
از گــــوشه ے چشمـ هــایتـــــ تلاوتــــــ می شــود ...
ی ه نیم نگاه ساده بنداز از پنجره به بیرون
بـبین کـه مـن نـشستـم تنـها زیـر بارون
آرزو دارم بـبـیـنـم روی ماهـتـو دوبـــاره
از دل عاشـق مـن که کـسی خـبر نداره
تــوی ایـن دنیـا کسـی با مــن یــار نیسـت
مـــــی خــــوام تــــو بــاشــــی یــــاورم
بــرای شـبــهــای تــارم ، کـســی نـدارم
مــــی خــــوام تــــو بـاشــــی هـمـسـرم
روزای سخت نبودن با تو … خلا امید وتجربه کردم
داغ دلم که بی تو تازه می شد … هم نفسم شد سایه ی سردم
تورو می دیدم از اونور ابرا … که میخوای سرسری از من رد شی
آسمونو بی تو خط خطی کردم … چه جوری میتونی انقده بد شی
جدایی درد بی درمان عشق است
جدایی حرف بی پایان عشق است
جدایی قصه های تلخ دارد
جدایی ناله های سخت دارد
جدایی شاه بی پایان عشق است
جدایی راز بی پایان عشق است
جدایی گریه وفریاد دارد
جدایی مرگ دارد درد دارد
خدایا دور کن درد جدایی
که بی زارم دگر از آشنایی
کاش کسی تو دلمون پا نمیذاشت... کاش اگه پا میزاشت دلمون رو تنها نمیذاشت...
کاش اگه تنها میذاشت رد پاش رو روی دلمون جانمیزاشت
ای کاش می شد همهچی رواز یاد برد.ای کاش می شد خاطره هامونو از یاد برد.
ای کاش می شد به دنیا دستور بدی چه طور بگرده
ای کاش می شد یاری نداشت.اسراری نداشت که نیازی به محرم داشته باشه.
ای کاش....
نامم را بگذار صاعقه ...
چنان که بر بالا بلند زندگی ات پیچ خوردم و تو نمیدانستی که یعنی چه؟
چون پیچکی هرز و بی کاره سر تا به پایت را پیمودم و ندانستم آخر و عاقبت داستان را که چه؟
چون رعد قاموسِ آرام ِ هستی ات را در خود کشیدم و تو نمیدانستی آه از سرِ درد ....
و من میدانستم ...
شبی بارانی بود سیل آسا که کاش مرا آب میبرد و باد میچرخاند دست به دست و دستم به پاکی نمیرسید ...
کاش حتی ... حتی پسرک معتاد و ترسناک ِ کنارِ آبها انتقام نارسیده تو را میگرفت ...
همانی که از نگاههای وحشی اش به مدارهای توی آن گوشی ا ِ پر خاطره پناه بردم ...
گوشی ام را یادم هست؟؟؟؟ !
...
آن روز در نگاه ِ آقای به گفته ی تو پلیسِ مهربان نمیدانم چه بود که در نگاهِ من دلهره ...
در چشمهای لرزانِ پیرزن و پیرمرد ِعابر کوچه شاید حسرتِ جوانی اِ در منو تو بود که نگاهِ من لرزید
در بوقِ رُنیزِ مشکی قاه قاه ِ خنده بود و در گوش های من هشدار ...
... به اشتباه ...!
خوب من ...
من ...
من بلد نبودم ...و بلد شدن میخواست ... نمیخواست ...؟... بلد شدم !
آن روز.
آن روز....
خانه ای که دست بر دیوارهایش کشیدم و تو گفتی آن را از یاد نخواهی برد گویا هنوز پا بر جاست ...
رد ِ دستهای من و نگاه های تو اما نیز ...
آجری های سرخ و نمای کوچکِ خانه ...
...
درختانِ سبز و رنگِ دوست داشتنی اِ تو...
...
نامم را بگذار صاعقه ...
تلخ ... تند ... ناهنگام ...
...
باران که میبارد، میل در آغوش کشیدنت و بوسیدنت افزون میشود و شعلههای سرکش این میل جانم را
میسوزاند. زیر باران میروم و خیره به آسمان آرزو میکنم: ای کاش کنارم بودی دلارام من، زیر این باران
دوشادوش هم و دست در دست هم... عاشقتراز همیشه، شیداتر و دیوانهتر... فارغ از همه بایدها و نبایدهای
عالم، فارغ از حس پشیمانی و پریشانی... شاید مست مست، شاید مدهوش ومخمور، شاید... آری رها... رها
از همه بندهای این جسم و این عالم، رها از همه خط قرمزها و تابلوهایممنوع... رها از هر چه قانون و قاعده و
محدوده... تو نیز عاشقتر و شیداتر... تو نیز مخمور و مست... اندکی عاشقانهتر زیر این باران بمان ابر را بوسیدهام
تا بوسه بارانت کند...
Power By:
LoxBlog.Com |